عده ای رفتند حج حاجی شدند---عده ای ماندند و اخراجی شدند.
خدای عزیزم امسال هم به انجام حج خوانده شدم و باز سر پیچی میکنم.این سومین سالیه که نوبتمه و من بازاینجام.عزیزم منو ببخش اما من هنوز آماده اومدن نیستم.تو برام اونقدر ارزشمند و والائی که خودم رو لایق پا گذاشتن به خونه ی مقدست نمیدونم.عزیزم من نمیخوام از اون دسته زائرانت باشم که برای فال و تماشا شال و کلاه میکنن میان اونجا و جیب کلهم 5 ریالی ها رو پر میکنن و با ساک های چند طبقه رنگارنگی که با چنگ و دندون و نفس نفس زنون و کشون کشون رو کت کولشون حمل میکنن باشم.نمی خوام جزء اونائی باشم که سهمیه ی سیب و پرتغال و موز و نوشابه های عربی شون رو با خودشون غنیمت میارن. نمیخوام ساک ساک زیرپوش و جوراب و لوازم آرایش قلابی با خودم برگردونم.نمیخوام بیام اونجا و باعث و شاهد مرگ یه موجود بی گناه باشم. نمی خوام وقتی برمیگردم یه مشت مفت خور در خونه ام پارچه آویزون کنن و بازگشت منو گرامی بدارن.نمیخوام جانداری جلوی چشام پرپر بشه.
اگه میخوای اینجوری باشه , خدای عزیزم منو ببخش از من ساخته نیست.
من ترجیح میدم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.(شریعتی)
نه عزیز دلم , اجازه بده من تو خونه ام به یادت باشم و بشناسمت و دوستت داشته باشم.اجازه بده همین جا باشم و برای همیشه خودسازی کنم تا بیام اونجا و جو گیر بشم و یه مدت حلال و حروم کنم و بعد روز از نو روزی از نو. من میخوام اول از همه یه انسان باشم.یه انسان خوب که تو رو میشناسه حالا چه فرقی برات داره تو مسجد بشناسمت یا تو خرابات.دلم از این آدمایی که نمیدونن دنبال چی میگردن و توهم دارن که همه چی رو میدونن بهم میخوره.بهم اجازه بده که بازم همینطوری با هم دوست باشیم .یقین بدون که من همیشه و در همه حال دوستت دارم حتی اگه ته یه چاه عمیق باشم.
عزیزم لطفا اجازه بده جزء اخراجی هات باشم نه حاجی هات.