یادی از گذشته

امروز برای یه مشاوره پزشکی تهران بودم....(1 ساعته رسیدم)

مطب دکتر در محله ای بود که کودکی من آنجا گذشت...بزرگ شدم...مراحل تحصیل رو طی کردم....و ازدواج کردم.

وقتی از مطب بیرون آمدم ...ناخود آگاه به سمت کوچه پس کوچه های کودکیم رفتم...

دبستان قدس را رد کردم...که روزگاری دبستان کودک امروز بود....و هر سه مان یعنی من و دو برادرم آنجا درس خواندیم...البته من و برادری که یک سال از من کوچکتر بود به دلیل اینکه آن زمان مدارس مختلط بود با هم به مدرسه میرفتیم.

مرد....زن

مرد روی مدار صفر زمان ایستاده است 

زن در کنار خیابان رها ! 

مرد تیتر می زند تمام روزنامه های شهر را 

زن تمام نوشته را رها ! 

مرد می خواهد ستاره شود اوج بگیرد 

زن در زیر زمین خانه رها ! 

حالا ساعت ۵۰ سال بزرگتر شده 

مرد که مدفون می شود زیر بارش یک برف 

و زن که فرشته می شود در قاب عکس مادری رها ...