پاهام گفت : بریم برقصیم .
زبونم گفت : یه چیزی بخوریم .
مغزم گفت : بریم کتاب خوبی بخونیم .
چشمام گفت : یه چرتی بزنیم .
گوشام گفت : بریم موزیک گوش کنیم .
ساق پاهام گفت : بریم قدمی بزنیم .
نشیمنم گفت : من همین جا می شینم تا شما تصمیم بگیرین.!
دوشنبه...فرودگاه اهواز...لمیده بر صندلی های انتظار...انتظار چمدان...
به واقع یک ساک کوچک....
و
نظاره گر رو بوسی و احوال پرسی 55 پزشک و چندین پرستار.
و
شدیدا فکور...با قدرت تمام سلول های خاکستری مغزم...
به اینکه انگار طبیعت بی ریخت ترین...خپل ترین...کچل ترین....بد لباس ترین...بی کلاس ترین...
بی معلومات عمومی ترین...شکم گنده ترین....
و در جنس مونث...از یه جای فیل افتاده ترین....حسودترین...زشت ترین...مغرورترین....و
چاق ترین...انسان ها را پزشک می کند.
البته به جز آق بابا...در بعضی موارد...
لااقل وضیعت ظاهری آق بابا تومنی چن زار از بقیه شون بهتر بود...و به لطف طبیعت...مو دار...و
البته بی شکم.
و من خاری بودم در چشمان نازنین خانم دکترهای از دماغ فیل افتاده.
