شب تولد پسرم

سلام بر صبح و سلام بر اهل نماز

۳ روزه مبتلا به کرونای قمی ام.کلاسارو غیبت میکنم و تو بستر بیماری حرص و جوش نزدیک شدن به پایان ترم  امانمو بریده.

ترجیح میدم حرصمو سر اینجا خالی کنم و لذا میبندمش و مینویسم تا احوال این ایام  رو به خاطره ای برای آینده تبدیل کنم.

پ.ن: شب تولد پسرمه. عمر چقدر زود میگذره.




من میگازم یا همه میگازیم؟

سلام بر صبح و سلام بر اهل نماز

کی آذر شد؟ 

سرعت گذشت ساعات و گذر روزها و شب ها برای من انقدر سریع شده یا همه با همین فرمون داریم میگازیم ؟

اگه بگم فرصت شونه کردن موهامم ندارم آیا باور پذیره؟آگه بگم یادم نمیاد خودمو کی تو آینه دیدم باور پذیره؟

بگذریم....خجالت آوره اگر در مورد خودم بنویسم.

برم نماز بخونم و راه بیوفتم سمت قم.