یک زن =مادر زن 2

شاید بد نباشه خواستگاری های رسمی و غیر رسمی سارا رو تو وبلاگم بنویسم.

به گمونم سالها بعد که ازدواج کرد و سرگرم خونه و زندگی خودش شد,خواندن این ماجراها براش

جالب باشه....اولین مورد رو که حتما خوندید...و حالا دومین درخواست خواستگاری رسمی و

اعلام رضایت از طرف سارا جهت نگارش این ماجراها.

                                                           

چند روز پیش یکی از بانوان محترمه ای که 5 سال پیش همدوره ی فعالیت هنریم بود به من 

زنگ زد و بعد از حال و احوال های معمول حرف رو به سارا و پسرش کشاند...و اینکه سارا گزینه ی 

اول ماست....,. و چانه زنی های مرسوم دیگه ...تو پرانتز(خواهر این خانم دبیر عربی دخترم تو

دبیرستان بود که سارا خیلی دوستش داشت.)

من این آقا پسر رو زمانی که مادر و پدرش از سفر حج برگشته بودند و با دوستانم برای زیارت

قبولی به دیدنشان رفته بودیم دیدم...پسری بود بی اندازه متین و موقر که یک پایش در اتاق

پذیرایی مردانه بود و یک پایش ورودی اتاق پذیرایی زنانه و کمک به مادرش.پسری فوق العاده

مردانه و جذاب و محجوب.که نظر هر خانمی رو هم جلب کرده بود...به طوری که بارها

راجع به این جوان صحبت کردند...آن هم منظور دار.

اون زمان دانشجوی ترم های پایین دانشگاه بود ولی حالا فوق لیسانس خودش رو هم ار دانشگاه

امیر کبیر در رشته پلیمر گرفته و در مقطع دکترا هم شرکت کرده.

این بانوی محترمه رسما درخواست مراسم خواستگاری رو کرد ولی وقتی توضیح دادم سارا به

خاطر امتحانات علوم پایه روزهای سختی رو میگذرانه قبول  کرد که ادامه این صحبت هامون رو

بگذاریم برای بعد از نوروز.

این دوستم کمی منطقی تر از دوست قبلی با در خواست ملاقات برخورد کرد.....

یعنی تا حد زیادی راحتتر توانستم این درخواست رو برای بعد موکول کنم.

از مورد بالا سریع عبور میکنم تا به این نکته برسم:

چند شبی هست که وقتی یاد 13 بدر میافتم خنده ام میگیره : چون...

توی یه ده متروکه که چند کیلومتری از اینجا فاصله داره به دلیل علاقه ی من به طبیعت بکر آق بابا

یه باغچه ی کوچولو برام خریده که گاهی اوقات مون رو با هم اونجا میگذرونیم.

باغچه روبرویی ما متعلق به برادر این خانم ست ...باغچه ی کناری متعلق به بستگانِ خواستار

اولی که ماجرایش را نوشتم...باغچه ی اون یکی کناریمون هم متعلق ست به یکی از دوستان

خانوادگی مون که دارای مادر مجری ست و من هم که دارای پدر مجرد...

بارها با این دوست خانوادگی قرار گذاشتیم که پدر و مادر رو با هم روبرو کنیم و کاری کنیم که این

زن و مرد تنها از هم خوششون بیاد و به سلامتی من صاحب مادر بشوم و اونها صاحب پدر...بماند

که بحث در این مورد کلی هم ما رو به هیجان میاره.

برای یادآوری میگم که من با خانمی که قبلا زنگ زده بود و اصرار به ملاقات دخترم با پسر مورد نظر

رو داشت قرار گذاشتیم که روز 13 بدر که همه برای گذراندن این روز  آنجا هستند

خیلی عادی و بدون هیچ اشاره ای اجازه دهیم این دو نفر همدیگر را ببینند.

و اما من مطمئنم که این دوست دوم بنده هم این روز با خانواده ی خود روبروی ما خواهند بود...و

همین توقع ملاقات را از من خواهد داشت.....دوستان خانوادگی ما هم که هستند...و نیز قرار

گذاشتم برادرم هم پدرم رو برای ملاقات با مادر دوستمون همراهی کنه........

و من از حالا در فکرم که چگونه این سناریو ی رمانتیک و کمدی  را کارگردانی خواهم کرد.

یه مطلب رو دوست دارم با شهامت عنوان کنم....بی اندازه مشتاق داماد دار شدنم.

http://radepayeman.blogsky.com/1388/09/02/post-155/

گفت...گفتم...

گفت:.....................................................................................!

گفتم:.....................................................................................!

گفت:.....................................................................................!

گفتم:.....................................................................................!

گفت:.....................................................................................!

گفتم:نه..............................................................نه ,ممکن نیست !

گفت: یادت باشد هرگز هیچ چیز , هیچ چیز , هیچ چیز در این دنیا نا ممکن نیست.