زنان ..... مردان

اگر زنی از رابطه اش ناراضی باشد نمی تواند روی کار بیرونش تمرکز کند.

اگر مرد از کارش ناراضی باشد نمی تواند روی رابطه اش تمرکز کند.

این جمله ای بود از کتابی که میخونم...این کتاب برام خیلی جالبه.

...........

چند سطر دیگه از این کتاب...

وقتی پای نزدیکی جنسی پیش می آید زن نیاز به دلیل دارد و مرد نیاز به مکان.

وقتی زن مردی برهنه ببیند از خنده روده بر می شود و وقتی مردی زنی برهنه می بیند تحریک

می شود.

زنان در واقع دنبال چه هستند...

1-شخصیت.   2- شوخ طبعی .   3- حساس بودن  4- هوش و ذکاوت.  5-هیکل مناسب.

آنچه مردان فکر میکنند زنان به دنبال آن هستند...

1- شخصیت.  2- هیکل مناسب.   3- شوخ طبعی.  4- حساسیت.  5 قیافه ی خوب.

آنچه زنان فکر میکنند مردان به دنبال آن هستند...

1- قیافه خوب.   2- هیکل خوب.   3-سینه   4- باسن  5- شخصیت

آنچه مردان واقعا دنبالش هستند...

1- شخصیت.   2- قیافه خوب   3- هوش و ذکاوت.   4 شوخ طبعی.   5- هیکل متناسب.

....

اگر زنی بخواهد شما را تنبیه کند با شما حرف نخواهد زد. مردها نام این کار را تنبیه خاموش 

گذاشته اند.تهدید زن به این که دیگه نمی خوام باهات حرف بزنم را باید جدی گرفت.

وقتی تنبیه خاموش در باره ی مرد اجرا  می شود  تا حدود 9 دقیقه مرد احساس نمی کند 

دارد تنبیه می شود و این سکوت را غنیمتی شمرده و احساس آرامش میکند.

.....

مرد عصبانی مشروب می خورد و سرزمین های دیگر را تاراج میکند.زن عصبانی میشود شکلات 

میخورد و مراکز خرید را تاراج میکند.

.......

تو این کتاب تصاویر جالبی هم هست ...که با تجربه ی زندگیم همه رو قبول دارم.

مثلا...

یه تصویر تو این کتاب هست که زن و شوهر تو تخت خوابشون دراز کشیدن...

هر دو در فکر...تو فکر مرد اینو نوشته...در حالی که به سقف خیره شده: عجیبه این مگسا چطور

کله معلق به سقف می چسبن و نمی افتن؟

تو فکر زن...در حالی که به مرد نگاه میکنه:شاید اصلا نمیدونه من وجود دارم...فکر نمیکنم دیگه

دوسم داشته باشه...همین جوری دراز کشیده همش در باره ی آینده ی خودش فکر میکنه..همش

نقشه میکشه...نگرانه....

...................

و با این جمله تموم میکنم تا برید و این کتاب رو بخرید..

رابطه ی جنسی قیمتی ست که زن برای ازدواج می پردازد.

ازدواج قیمتی ست که مرد برای رابطه ی جنسی می پردازد.

.........................

اسم کتاب رو در جواب کامنت هام نوشتم.

شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .