خلوتم را نشکن

خلوتم را نشکن،
شاید این خلوت من کوچ کند،
به شب پروانه،
به صدای نفس شهنامه،
به طلوع اخرین افسانه ،
و غروبی که در ان،
نقش دیوانگی یک عاشق،
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشکن،
خلوتم بس دور است،
ز هوای دل معشوق سهند،
خلوتم راه درازی ست میان من و تو،
خلوتم مروارید است به دست صیاد،
خلوتم تیر وکمانی ست به دست سحر،
خلوتم راه رسیدن به خداست.

برای بازگشت حجاج

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟  
معشوق همین جاست بیایید بیایید 
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار  
در بادیه سر گشته شما درچه هوایید؟ 
گر صورت بی صورت معشوق ببینید  
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید 
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید  
یکبار از این خانه بر این بام بر آیید 

آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید  

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید 

یکدسته گُل کو، اگر آن باغ بدیدیت ؟  
یک گوهر جان کو، اگر از بحر خدایید؟ 

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

 افسوس که بر گنج شما پرده شمایید