اگه وبلاگ نویسی چند تا امتیاز داشته باشه ...یکی از این امتیاز ها شنیدن حرفای
آدمای مختلف از شهر ها و قومای مختلفِ...و گاهی دیدن همین آدما و پیدا کردن دوستانی
خوب که باعث میشن بدون سفر کردن اطلاعات زیادی راجع به استان یا شهر و باور ها و
اعتقادات مردم اون منطقه کسب کنی....و حتی صاحب تعدادی از صنایع دستی و میوه ها
و غذاهای اون منطقه بشی...در واقع مثل یه جور سفر میمونه با همون حس تازگی و هیجان
و خرسندی.
و اینکه... میدونی اگه یه روز راهت به اون استان یا شهر افتاد , کسی رو داری که میتونی رو
کمکش حساب کنی...
خوشبختانه دیروز روزی بود که تونستم یکی از لینک های وبلاگم رو از نزدیک ببینم و به این
یقین برسم که لینک مناسب و صحیحی تو لیستم دارم که می تونه از پیوند نوشتاری و مجازی
خارج بشه و با یه پیوند خانوادگی ادامه داشته باشه.
دیروز جمعه کیوسک رو دیدم...یعنی میلاد رو ...تقریباً از لحظه ورودش به تهران یعنی ساعت
12 تاساعت 8 شب که باید میرفت به مقصد اصلیش.
یه پسر کاملا جنوبی با لهجه کاملا جنوبی و با لباسی بی اندازه جنوبی...یعنی یه تی شرت
آستین کوتاه تو سوز سرمای تهران...با یه کوله پشتی نسبتاً سنگین و با کلی سوغاتی
خوردنی و غیر خوردنی برای من. عجیب ترین چیزی که برام آورده میوه ایست با بوی
فوق العاده قوی و غلیظ...به حدی که تمام لباس هام و خونه و زندگیم رو بوی این میوه برداشته.
میلاد بهش میگفت زیتون ولی هیچ چیزش به زیتون شبیه نیست...اسم محلیش هم اَقِر ه.
چیزی شبیه بچه گلابی با طعمی از انبه و با هسته های عجیبی که وقتی به اون قسمتش
می رسی نوع خوردنت باید تغییر کنه...در واقع اگه تا هسته با لذت خوردی از هسته باید با
زجر بخوری............نمی تونم توضیح بیشتری بدم چون باید خورده بشه تا درک بشه.
می خوام همین جا اعتراف کنم که از دیدار ِمیلاد خیلی خوشحالم و دوست دارم بتونم
بقیه ی لینک های خوبم رو هم از نزدیک ملاقات کنم.